جوي آباد ، جايي براي فراموشي !
توي ظل آفتاب ، كف چهارراه ، گرسنه و بي رمق با شانه هاي آويخته تاكسيي را كه پيدايش نيست انتظار مي كشم !
پليت هاي محدوده حفاري مترو آفتاب را تند و تيز بازتاب مي دهند و غبار از ارتفاع شان تنوره مي كشد . همه چيز داغ است . آن طرف چهارراه تاكسي ويژه نوار قرمزي ديده مي شود . تا به اين طرف برسد ، پژويي كه نيم متري روي سقفش بار بسته است نيش ترمزي مي زند و آدرس مي پرسد . كارش كه تمام مي شود و حركت مي كند ، تاكسي ويژه هم ناپديد شده . دلم توي سينه تنگ مي زند . شايد اگر چند سالي جوان بودم ، تا چهارراه بعدي را پياده مي رفتم و خودم را مي رساندم به اتوبوس هاي خط 41 . قابل تحمل تر از اين بود كه زير آفتاب نزديك 50 درجه معطل بمانم . باورم نمي شود كه حسرت از راه رسيدن يكي از همان اتوبوس هاي اسقاطي را دارم كه از همه جاي شهر جمعشان مي كردند وبه مدد يك فرچه رنگ به خورد اهالي جوي آباد مي دادند !
ذهنم راه مي كشد به جوي آباد . راه فرار خوبي است حالا كه خبري از تاكسي نيست و تا ايستگاه ویژه هاي جوي آباد هم پاي رفتن نه ، مي شود درختان ميان راه را مجسم كرد كه گله به گله از لابه لاي ساختمان هاي ناپيوسته بيرون جسته اند و به زمین های کشاورزی پس پشت يك رديف ساخت و سازهاي بر خيابان کهندژ ( شهيدآيت ا.. اشرفي اصفهاني ) خيابان اصلي واسط بين اصفهان و خميني شهر نزديك ترين شهرستان تابعه به مركز استان نقب مي زنند . سال ها پیش نزدیک شب عید در جستجوی پنبه زن بود که سر از محله جوی آباد درآوردم . با تغییر الگوی مصرف ، زنگ ها برای این قبیل حرفه ها به صدا درآمده بود و فقط می شد آثاری از آن را دراعماق حواشی شهر پیدا کرد . صدای پت پت پنبه زن در گوش های سنگین آشنای سالخورده ما طنین داشت وبس و تنها او بود كه رد و نشاني از آنها به ياد مي آورد . به اتفاق زهرا بيگم جان راهی شدیم . به قصد زدن پنبه چند متكاي از ريخت افتاده .
جوي آباد محله اي است مهاجر نشين كه بلافاصله پس از محدوده منطقه 9 شهرداري از منتهي اليه غربي شهر اصفهان آغاز مي شود . جوي آباد ، نو و كهنه هم دارد . جوي آباد جديد در سمت راست خیابان کهندژ، واقع شده ، اهالي آن مركب از مهاجرين چهار محال و بختياري و لرستانند كه به طور عمده در خيابان شمس تبريزي متمركز شده اند . آقاي ديباج فرهنگي بازنشسته اي كه 5 سال مدير يكي از آموزشگاه هاي جوي آباد بوده است در مرور خاطراتش مي گويد : در آغاز خدمتش از سال 64 تا 70 در استخدام آموزش و پزوزش چهارمحال و بختياري درآمده و شناخت عميقي از سبك زندگي مهاجرين جوي آباد در مولدشان دارد . او معتقد است ، گرفتاري آنها از غريبگي است . اينها در ديار و زادگاهشان هركدام هويت ، آداب و اعتباري دارند كه در كنترل اوضاع كمكشان مي كند اما بعد از مهاجرت با وجودي كه در قالب يك محله گردآمده اند ، به جز محل زندگي و فقر اشتراك ديگري با هم ندارند . در اينجا هركس از جايي است و حافظه مشتركي با بقيه ندارد . عمده گرفتاری های رایج در محله ، مثل اعتیاد و ناهنجاری های دیگر هم به عدم تعلق و وابستگی بر می گردد . او اضافه می کند ، تعلقات عاطفی نقش به سزایی در هدایت افراد دارند .
فروشنده جوانی که از الیگودرز به جوی آباد مهاجرت کرده ، از وضع کاسبی ناراضی است ، لوازم خانگي مي فروشد و توليدات دالتون، بلاژیو، دسینی ، تفال ، سالاد شف ، الگانس ، بهی و 000 در مغازه اش پيدا مي شود . اومعتقد است اغذیه فروش ها درآمد شان بيش از ساير مشاغل است . مي گويد ، انتخاب نکرده در جوی آباد زندگی کند بلکه با این تصور که اینجا اصفهان است از روی نشانی هم ولایتی های مهاجرش ، آمده و حالا هم با وجودیکه در نظرش جوی آباد از زینبیه و خوراسگان بهتر است تلاش می کند به اصفهان برود . چند مغازه پایین تر ، دختر جوانی با ظاهر آراسته از پشت پیشخوان یک لباس فروشی رفت و آمد رهگذران را نگاه می کند . اکراه دارد به این سوال که محلی است یا محل کارش اینجاست پاسخ بدهد . خط چشمی که کشیده ملاحت زیادی به نگاهش داده اما جرم سنگین روی دندانها ، لبخندش را چرک می کند .
خدا مي داند بعد از يادداشت كردن شماره تلفن اطلاعات شهرداري منطقه (3) خميني شهر چند بار تلفن زدم تا پاسخي براي اين چند سوال پيدا كنم :
جمعيت جوي آباد چند نفر است ؟
تركيب سني جمعيت چگونه است ؟
مشاغل رايج در اين محله كدامند ؟
نوع و سطح خدماتي كه شهرداري به اهالي مي دهد ؟
ميزان تمايل به تحصيل – سن ازدواج و دوام زندگي مشترك – تعداد اتوبوس هاي واحد و ايستگاه هاي خط 41 – فاصله از خميني شهر و اصفهان – در جوي آباد خبري از ورزش هست 000
تلفن خانه به روابط عمومي ، روابط عمومي به كارشناس مربوطه :
- ايشان تشريف ندارند ، در ماموريتند
( صداي دختر جواني است )
- مي توانيد به چند سوال در مورد جوي آباد جواب بدهيد ؟
- نه ، من تازه آمده ام .
- گوشي را بدهيد به كسي كه بيشتر مي داند .
- بله ، ( آقاي 0000 ) گوشي 0000
- بايد حتماً خودشان باشند .
اينكه بيشتر مي داند مي گويد :
- معاونت طرح و برنامه ريزي هم مي تواند كمك كند .
اسم و شماره تلفن مستقيم معاونت را مي دهد .
معاون طرح و برنامه ريزي مي پرسد :
- شما ؟
مردد مي شوم . من ؟ من كي هستم ؟ نه خبرنگارم ، نه كارت عضويت و همكاري با هيچ خبرگزاري و رسانه اي را دارم . خودم را چطور معرفي كنم كه حق پرسيدن چند سوال را پيدا كنم ؟ مطرح كردن شهروند گزارشگر هم به نظر عاقلانه نمي رسد .
- من از اهاليم و قصد تهيه طرح آمايش محلي برای پیش بینی فعالیت های ورزشی را دارم .
- حضوري بياييد با معرفي نامه و به معاونت شهرسازي مراجعه كنيد . در مورد سوالات جمعيتي واحد GIS مي تواند كمك كند . سوالات شما هر كدام به يك واحد و دستگاه مربوط مي شود . بهرحال حضوري پرس و جو كنيد .
با وجوديكه مي دانم بدون معرفي نامه بايد فاتحه پرسش و پاسخ را خواند ، آخرين تلاشم را مي كنم و از تلفن خانه شهرداري منطقه (3) خميني شهر مي خواهم به معاونت شهرسازي وصل كند اين كار را مي كند .
- الو ، سلام 000 من سوالاتي در مورد جمعيت ، خدمات ، مشاغل و مشكلات محله جوي آباد دارم به بخش شما راهنمايي شدم ، در صورت امكان 000
خانم جواني با لحني محترمانه جواب مي دهد كه
- اين قبيل اطلاعات بين دستگاهي است و ما به اين صورت نمي توانيم پاسخش را دراختيار بگذاريم . با معرفي نامه تشريف بياوريد ، مثل كارورزهاي مختلفي كه به ما مراجعه مي كنند ، حتماً در خدمتتان هستيم .
از رو نمي روم ، سراغ تربيت بدني مربوطه را مي گيرم . شماره اش را مي دهند . ايشان هم همراه يك تيم كوهنوردي رفته است تركيه !
احساس مي كنم چانه زدن بيشتر اوضاع را پيچيده مي كند . پاشنه ها را ور مي كشم تا یکی از همین روزها آخر خط از واحد پياده شوم و بزنم به عمق جوي آباد .
ایکاش این بار هم زهرا بیگم جان بود و همراهی می کرد . رسیده ام به وسط راه . دیگر پلیت های محدوده حفاری مترو را نمی شود دید . آفتاب به اشد ممکن می تابد . ابروها و پلک ها را بهم كشيده ام شايد چشم هايم در امان بمانند .
محدوده اصفهان تا دانشگاه پیام نورادامه دارد . تركيب جمعيت از اينجا به بعد به طور محسوسی عوض می شود و از چشم های کشیده افغانی تا گویش شیرین لری و نگاه های جستجوگر پی در پی ، مرز قاطعی میان این طرف و آن طرف تقاطع وازیچه ( شهيد نبوي منش ) – کهندژ ترسيم مي كند . تا "دانشگاه پیام نور واحد مرکز اصفهان" 12 ایستگاه وجود دارد که اغراق نیست اگر بگویم اتوبوس این فاصله را به کندی دلیجان طي می کند . راننده تخمه مي شكند و توجهي به دلواپسي مسافران كه در ساعاتي از روز عمدتاً دانشجويان پيام نور هستند ، ندارد .
در فاصله ايستگاه دانشگاه تا شيشه بري ، تابلوی گرمابه بهار از رنگ و رونق افتاده و با جدا شدن حلقه اتصالش از دیوار میان زمین و هوا معلق است . به نظر نمی رسد این موضوع به مفهوم تعطیلی نظافت و استحمام باشد. مسافر بغلدستي ام می گوید :
- نمی چرخید ، تعطیلش کردند .
جوي آباد نو آخر خط 41 است . بعضي ها معتقدند اول خط است اما اهالي ، آنجا را آخر فراموشي مي دانند .
|
باورم نمي شود ، بدون احساس گرسنگي تا ساعت 4 بعداز ظهر دوام آورده ام و خودم را در ابتداي يكي از خيابان هاي فرعي شمس تبريزي جلوي گالري لباس خاتون كه لباس عروس چركي را به نمايش گذاشته است تنها پيدا مي كنم . انگار به كاهدون زده باشم . هنوز از جوي آباد چيزي نمي دانم ! بوي ته مانده ميوه و سبزي له شده در گوشه و كنار پياده رو ، هواي داغ اوايل مرداد را پر كرده است .
|
|