گوگوش،پیکان،آغاسی،پدیده های معمولی ای که به ایدل یک ملت تبدیل شدندواقشاری را نمایندگی می کردندکه برای داشتن امیدبه زندگی، به آرزوهایی دست یافتنی احتیاج داشتند.اقبال فزاینده وتوام با حس رضایت به آنها حاکی از شکل گیری روند جدا شدن از اتوپیای تجویزشده و کنارآمدن با زمین زندگی روزمره بود.روندی که اجازه می داد هرکس درجامعه نقشی بگیرد و برای تحقق چشم انداز خود تلاش کند.آغاز شکل گیری جامعه وفاصله گرفتن از جماعت. جایگذاری زن ایده آل اساطیری با موجود زنده ی معاصرکه می خواند،می رقصد،زمین می خوردواز همه مهم تر دوباره ازجابرمی خیزد،به مخاطب امکان هم ذات پنداری و پیروی می داد.اورا مدام درتعارض با نیازهایش قرارنمی دادواز وهن دوگانه های تقوی و فساد،گناه و صواب،دنیاو آخرت.....بدون احساس شرمساری،خلاص می کرد.مردی که می لنگید،می چرخید،می خندیدوبا زنگ صدایش کاروان زندگی را راه می انداخت،شبیه هیچیک از مقدسات و معصوم های جنت مکان نبود.از اعماق فراموش شده به صحنه آمده بودکه دستمال به دست و لی لی کنان خنیاگری می کرد.برای درنوردیدن جهان "در هشتادروز" عمر،می شد تکه های پیکان را از داخل قوطی های تایید،برف،دریا بیرون کشیدوبا رویای جورشدن شماره ها به خواب رفت....از شهرونددست پروده ی آن دوران که به کهنسالی رسیده تا نسل های دوره ی اخیر،شکافی به عمق ادوار زمین شناسی تولید شده است که راه را برکمترین اشتراک می بندد.تقلیل قیاس دستاوردآن دوران و دوره ی اخیر به مقایسه ی مشارکت اجتماعی شهروندان هردو موقعیت،گویای شکست تفویض نمایندگی دربرابر نقش پذیری ومشارکت در امورمعمولی زندگی جمعی است.